X
تبلیغات
رایتل
محبت

حکایت

 

 

 

بهترین کارها سه کار است:
تواضع به هنگام دولت ، عفو هنگام قدرت و بخشش بدون منت
پیامبر اکرم (ص) 

  

 

مگر مى شود این عالم خدائى نداشته باشد



مى نویسند: پادشاهى بود دهرى مذهب. وزیرى بسیار عاقل و زیرک داشت. هرچه ادله و براهین براى شاه بر اثبات وجود صانع اقامه مى کردند که این آسمان ها و زمین را خدا خلق کرده و ممکن نیست این بناهاى به این عظمت بدون صانع و خالق موجود شود و ممکن نیست یک بنائى بدون بنا و استاد و معمار ساخته شود شاه قبول نمى کرد. 
آخر الامر وزیر بناى یک باغ و درخت ها و عمارتى در بیرون شهر گذارد. بعد از اینکه تمام شد یک روز شاه را به بهانه شکار از آن راه برد. چون چشم شاه بر آن عمارت عالى افتاد متعجب شد. از وزیر پرسید: این آسمان را که بنا کرده و چه وقت بنا شده؟
وزیر گفت: کسى نساخته خودش موجود شده. پادشاه اعتراض شدیدى کرد، این چه حرفى است مى زنى! چگونه مى شود بنا بدون بنائى ساخته شود.

وزیر جواب داد: چگونه یک بنائى کوچک بدون بنا غیر معقول است!

چگونه مى شود بناى این آسمان ها و زمین ها و گردش ماه و خورشید و ستاره ها بدون صانع و خالق موجود شده باشد؟ آن وقت پادشاه تصدیق نمود و مسلمان و موحد شد.

 
 
مادر مهربان 
 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد . پشت خط مادرش بود . پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت . . . ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . 

 

 

 یکی از بندگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی .

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد .

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد .

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد . پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید 

 

 

 

علم اندوزی

«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1)

کورحقیقی

« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»(2)

آزادگی

«همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»(3)

غیبت

«به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4)

سخن چینی

«مردی به اندیشمندی گفت: فلان شخص، دیروز از تو بدگویی می کرد. اندیشمند گفت : از چیزی سخن گفتی که او از روبه رو گفتن آن با من شرم داشت»(5)

تجسس

«حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»(6)

غفلت

«به عارفی گفتند: ای شیخ! دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند چه کنیم ؟ گفت: کاش خفته بودی که هرگاه خفته را بجنبانی ، بیدار می شود؛ حال آنکه دل های شما مرده است که هر چند بجنبانی ، بیدار نمی شود.»(7)

بخل

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم ؟ بخیل گفت بنویس «فمن شرب منه فلیس منی؛ هر کس از آن آب بنوشد از من نیست » (بقره 249) باز کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت بنویس « و من لم یطعمه فانه منی؛ هر کس از آن بخورد از من نیست .» (بقره 249)(8)

تکبر

«آورده اند که روزی عابدی نمازش را به درازا کشید و چون نگریست مردی را دید که به نشانه خشنودی در وی می نگرد ، عابد او را گفت : آنچه از من دیدی ، تو را به شگفتی نیاورد که ابلیس نیز روزگاری دراز، با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و سپس چنان شد که شد .»(9)

افسوس پادشاه به هنگام مردن

گویند پادشاهی به بیماری سختی مبتلا شد. طبیب از او خواست که وصیتش را بیان کند. در این هنگام ، پادشاه برای خود کفنی انتخاب کرد. سپس دستور داد تا برایش قبری آماده کنند. آن گاه نگاهی به قبر انداخت و گفت « ما أغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، قدرت من نیز از دست رفت.» (حاقه 28 و 29) و در همان روز جان داد .(10)

عقل، بزرگترین نعمت الهی

«روزی پادشاهی به بهلول گفت : بزرگترین نعمت های الهی چیست؟ بهلول جواب داد : بزرگترین نعمت های الهی عقل است. خواجه عبدالله انصاری نیز در مناجات خود گوید: خداوندا آن که را عقل دادی ، چه ندادی و آن که را عقل ندادی ، چه دادی؟(۱۱) 

محافظت از خویشتن

« پادشاهی به عارفی رسید، از او پندی خواست. عارف گفت: هر آنچه را در آن امید رستگاری است، بگیر و آنچه را در آن خطر هلاکت است ، رها کن»(12)

عبرت

« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت ، دید که بهلول ، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم ، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»(13)

خطر سلامتی و آسایش

«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت : خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم ، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه ، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.(۱۴)

 
مردی، بیمار می‌شود و برای درمان به نزد طبیب می‌رود. او بعد از معاینه مقداری دارو برای او تجویز می‌کند. آن مرد به طبیب خود ایمانی عظیم دارد. بیمار به خانه بازمی‌گردد و در اتاق مخصوص عباداتش، تصویری زیبا یا مجسمه‌ای از آن طبیب می‌گذارد. بعد می‌نشیند و نسبت به آن تصویر یا مجسمه، ادای احترام می‌کند: سه‌بار سجده می‌کند و گل و عود ارزانی‌اش می‌دارد. بعد نسخه‌ای که طبیب برایش نوشته را بیرون آورده و با وقار بسیار می‌خواند: «دو قرص صبح، دو قرص بعدازظهر، دو قرص شب»! همه‌ی روزه‌ها همه عمر، همچنان به خواندن نسخه ادامه می‌دهد؛ گرچه ایمانی عظیم به طبیب دارد، اما نسخه کمکی به او نمی‌کند. مرد، می‌خواهد اطلاع بیشتری از آن نسخه به دست آورد. بنابراین به نزد طبیب می‌شتابد و از او می‌پرسد: «شما چرا نسخه را تجویز کردید؟ چه نفعی برای من دارد؟» طبیب که مردی باهوش است می‌گوید: «خب، ببین، ناخوشی شما این است و علت اصلی‌اش هم آن است. اگر از دارویی که برایت نسخه کرده‌ام استفاده کنی، علت ناخوشی‌ات را از بین می‌برد. وقتی علت برطرف شد، ناخوشی خود‌به‌خود از بین می‌رود». مرد با خود می‌اندیشد که «شگفتا! طبیب من چه باهوش است! نسخه‌هایش چقدر سودمند است»! و به خانه می‌رود و شروع به دعوا با همسایه‌ها و آشنایانش می‌کند با این اصرار که: «دکتر من بهترین است! بقیه دکترها به درد نمی‌خورند»! اما از این دعواها چه نفعی می‌برد؟ ممکن است در تمام عمرش به دعوا کردن ادامه دهد، ولی باز این هم چاره کارش نیست. تنها با مصرف داروست که از بدبختی و ناخوشی‌اش خلاص می‌شود. فقط در آن صورت، دارو به او کمک می‌کند.
هر شخص وارسته‌ای به یک طبیب می‌ماند. از سر مهر و شفقت، نسخه‌ای به مردم می‌دهد که خود را از رنج، رهایی بخشند. اگر مردم ایمانی کورکورانه به آن شخص پیدا کنند، نسخه را در حکم کتاب مقدس می‌گیرند و شروع به نزاع با دیگر مسلک‌ها می‌کنند، با این ادعا که تعلیمات بنیان‌گزار مذهب‌شان بهتر است؛ ولی به تعالیم آنان و عمل بدانها و به مصرف داروی تجویز شده برای رفع ناخوشی، اهمیت نمی‌دهند.
ایمان داشتن به طبیب، زمانی مفید است که بیمار را ترغیب به دنبال کردن توصیه‌های او کند. درک نحوه عمل دارو، اگر شخص را به مصرف دارو ترغیب کند، سودمند است. اما بدون مصرف صحیح دارو، بیماری علاج نمی‌شود. باید خودتان دارو را مصرف کنید. 
 
 
 روزی، مرد جوانی که زارزار می‌گریست به نزد بودا آمد، در حالی که نمی‌توانست از گریه بازایستد. بودا از او پرسید: «چه شده جوان»؟ «استاد، دیروز پدر پیرم مرد.»
«خُب، چه می‌شود کرد؟ اگر او مرده است، گریه دوباره، زنده‌اش نمی‌کند.»
«بله استاد می‌فهمم. گریه، پدرم را بازنمی‌گرداند. ولی من با تقاضای مخصوصی نزد شما آمده‌ام، خواهش می‌کنم برای پدر مرحومم کاری انجام بدهید»!
«هان؟ از دست من برای پدر مرحوم تو چه کاری ساخته است»؟ «استاد، خواهش می‌کنم کاری بکنید. شما که آدم پرتوانی هستید، حتماً می‌توانید کاری کنید. ببینید، این بچه‌راهب‌ها، آموزشگران و صدقه جمع‌کنندگان، همه‌جور آداب و مراسمی را که به مرده کمک کند، را انجام داده‌اند. و به محض آنکه آیینی در اینجا انجام گیرد؟ دروازه ملکوت اعلی گشوده می‌گردد و متوفی بدانجا داخل می‌شود؛ او ویزای ورود می‌گیرد. استاد، شما خیلی پرتوان‌اید! اگر مراسمی برای پدر مرحومم انجام دهید، او فقط ویزای ورود نمی‌گیرد. بلکه به او اجازه اقامت دائم می‌دهند، یک کارت سبز اقامت! استاد، خواهش می‌کنم برایش کاری کنید»!
مرد بینوا چنان غرق سوگ و ماتم بود که نمی‌توانست به هیچ صحبت منطقی، توجهی داشته باشد. بودا مجبور بود برای کمک به او در فهم مسئله راه دیگری به کار ببرد. بنابراین به او گفت: «بسیار خوب، برو به بازار و دو عدد کوزه گلی بخر». مرد جوان خیلی خوشحال شد و فکر کرد بودا قبول کرده است که مراسمی برای پدرش انجام دهد. به سمت بازار دوید و با دو کوزه، بازگشت. بودا گفت: «خیلی خوب، یکی از کوزه‌ها را با روغن پرکن» مرد جوان، این کار را انجام داد. «کوزه، دیگر را با سنگریزه پر کن.» مرد این کار را هم انجام داد. «حالا دهانه کوزه‌ها را ببند و خیلی خوب محکم کن.» مرد چنین کرد. «حالا کوزه‌ها را در حوضی که آنجاست بگذار». مرد جوان چنین کرد و هر دو کوزه به ته حوض فرو رفتند. بودا گفت «حالا، چوب‌دست بزرگی بیاور، با آن به کوزه‌ها بزن و آنها را بشکن» مرد جوان خیلی خوشحال بود و فکر می‌کرد بودا در حال اجرای مراسمی شگفت‌انگیز برای پدرش است.
بر طبق یک رسم باستانی هندی، وقتی مردی می‌میرد، پسرش جسد او را به محوطه مرده‌سوزی می‌برد، آن را بر توده هیزم می‌گذارد و می‌سوزاند. وقتی جسد نیم‌سوخته شد، پسر، چوب کلفتی برمی‌دارد و جمجمه مرده را می‌ترکاند. طبق باوری کهن، به محض آنکه جمجمه ترک برمی‌دارد دروازه ملکوت‌ اعلی گشوده می‌گردد. از این‌رو، مرد جوان با خود اندیشید: «دیروز جسد پدرم خاکستر شد. حالا بودا به گونه‌ای نمادین از من می‌خواهد که این کوزه‌ها را بشکنم.» این مراسم، او را خوشحال می‌سازد.
مرد جوان در حالی‌که طبق گفته بودا، چوب‌دستی را برداشته بود، ضربه محکمی زد و هر دو کوزه را شکاند. بلافاصله روغنی که در یکی از کوزه‌ها بود، بالا آمد و بر سطح آب شناور شد. سنگریزه‌های کوزه دیگر بیرون ریخت و در ته حوض باقی ماند. آنگاه بودا گفت: «خُب، مرد جوان، این هم کاری که من انجام دادم. حالا همه بچه‌راهب‌ها و معجزه‌گرانت را خبر کن و به آنها بگو شروع به نیایش و سرود کنند. «ای سنگریزه‌ها، به سطح آب بیایید، به سطح آب بیایید! ای روغن، ته‌نشین شو، ته‌نشین شو!» ببینم که چه ‌طور این کار را می‌کنند.
ـ «استاد، دارید شوخی می‌کنید! چه‌ طور چنین چیزی امکان دارد؟ سنگریزه‌ها از آب سنگین‌ترند. آنها باید در ته حوض بمانند. نمی‌توانند بالا بیایند استاد، این قانون طبیعت است! روغن از آب سبک‌تر است. و باید در سطح آب بماند. نمی‌تواند به ته آب برود، استاد. این قانون، طبیعت است»!
«جوان، تو از قانون طبیعت اطلاع زیادی داری، اما این قانون طبیعت را خوب نفهمیده‌ای که اگر پدرت در همه زندگی‌اش کارهایی انجام داده باشد که مثل این سنگریزه‌ها سنگین باشند، او به ته می‌رود. چه کسی می‌تواند او را بالا بکشاند؟ و اگر همه اعمالش، مثل این روغن سبک باشد او به بالا می‌رود. چه کسی می‌تواند او را پایین بکشد؟»
هر چه ما قانون طبیعت را زودتر بفهمیم و مطابق آن زندگی کنیم، زودتر از شر بدبختی خلاص می‌شویم.   
 
 
در درون‌تان بمانید. به خودتان اجازه ندهید تا با نظریات دیگران اداره شوید یا دیگران با نیات و خواسته‌های‌شان، شما را به این طرف و آن طرف هل بدهند. در متعادل کردن خود با دیگران اشتباه نکنید و خودتان را با دیگران هم‌سطح نکنید.
در زمان بودا یک‌بار اتفاقی افتاد. «امراپالی» فاحشه‌ای مشهور و زیبا، عاشق راهبی بودایی، یک فقیر شد. بودا و راهبانش در سفر بودند تا به جایی که «امراپالی» زندگی می‌کرد، رسیدند و همان‌جا توقف کردند. در آنجا بود که زن، عاشق راهب شد و به او گفت: «به خانه‌ام بیا و تا فصل بهار که چهار ماه دیگر است، نزد من بمان.»
راهب پاسخ داد: «من باید نزد استادم بروم و از او سؤال کنم. اگر او اجازه داد، خواهم آمد.»
این ماجرا، باعث حسادت راهب‌های دیگر شد. زمانی که راهب جوان نزد بودا رفت تا سؤالش را بپرسد، عده زیادی این ماجرا به گوش‌شان رسیده بود. راهب‌ها جلوی راهب جوان را گرفتند و به او گفتند: «اگر حتی اجازه دهی که آن زن پاهایت را لمس کند، گناه کرده‌ای، زیرا بودا گفته است زنی را لمس نکنید و اجازه ندهید زنی هم شما را لمس کند. این کار تو، قانون‌شکنی است و حالا می‌خواهی چهار ماه نزد آن زن اقامت کنی؟» راهب جوان پاسخی نداد و به حضور استاد رفت، بودا نیز جریان را از راهب‌ها شنیده بود؛ راهب‌ها، راهب جوان را همراهی کرده بودند. پس بودا در حضور همگی آنها گفت: «به شما گفته‌ام زنی را لمس نکنید و توسط زنی هم لمس نشوید، چرا که هنوز در مرکز درونی‌تان مستقر نیستید، اما در مورد این راهب جوان، این قانون صدق نمی‌کند، زیرا می‌بینم که او توسط درونش هدایت و اداره می‌شود.» سپس رو به راهب جوان کرد و گفت: «بله، تو اجازه داری.»
این اتفاق بسیار مهم بود، زیرا تا قبل از این هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود. همه شاگردان بسیار عصبانی بودند. در مدت آن چهار ماه، راهب‌ها حرف‌ها و تهمت‌های زیادی درباره اتفاقات درون خانه امراپالی می‌زدند. می‌گفتند: «آن راهب دیگر همانند قبلش نیست، او گناهکار و اشتباه کرده است.»
چهار ماه بعد، در حالی‌که امراپالی راهب را دنبال می‌کرد، او بازگشت. بودا نگاهی به آنها کرد و گفت: «ای زن، آیا چیزی می‌خواهی بگویی؟» زن گفت: «من آمده‌ام تا شما مرا به عنوان یک مرید بپذیرید. من تلاش کردم تا شاگردتان را از شما جدا کرده، شیفته خود سازم، اما اشتباه می‌کردم، این اولین بار بود که در زندگی‌ام شکست خوردم. همیشه در ارتباط با مردها پیروز بوده‌ام، اما شاگرد شما را نتوانستم اغفال کنم، حتی به اندازه یک سر سوزن. بزرگ‌ترین خواهشم این است که به من بیاموزید تا این حالت در من نیز رخ دهد. چگونه می‌توانم در مرکز درونی‌ام متمرکز شوم؟ او با من زندگی کرده است. جلوی او رقصیده‌ام، خوانده‌ام، هر روز در تلاش برای فریب و اغوایش بودم، اما او همیشه در درون خودش می‌ماند. هرگز، حتی برای یک لحظه هم نتوانستم فکرش را تیره کنم، در چشمانش هرگز خواهشی ندیدم. او دین مرا تغییر داد، بدون اینکه به ظاهر تلاشی بکند و یا حتی کلمه‌ای حرف بزند. او مرا به اینجا نیاورد، بلکه من خود به اینجا آمدم. من برای اولین بار معنی شأن، بزرگی و عزت نفس را فهمیدم، حال می‌خواهم این هنر را بیاموزم.» و از آن پس او یکی از مریدان بودا شد.
سعی نکن موقعیت‌های زندگی‌ات را تغییر دهی یا سعی در عوض کردن اطرافیانت بمایی، بلکه سعی کن روش و رفتار خودت را تغییر دهی. از موقعیت‌های خارق‌العاده‌ای که برایت پیش می‌آید استفاده کن تا به مرکز درونی‌ات برسی. صرف اینکه بخواهی موقعیت‌ات را تغییر دهی، کار مهمی نکرده‌ای، بلکه خودت و دنیا را گول می‌زنی. همیشه به دنبال برترین‌ها باش. ناگهان متوجه می‌شوی که برترین جست‌و‌جوی تو، انرژی درونی‌ات می‌باشد و چیزهای پست خودبه‌خود از بین خواهند رفت. ایجاد فاصله در فکر و ذهن، یکی از بزرگ‌ترین برکاتی است که باعث توسعه استعدادهای زیادی در تو می‌شود. این همان واقعی و حقیقی بودن مدی‌تیشن است. مدی‌تیشن بدان معنا نیست که ذکری را آهنگین بخوانید و تکرار کنید و بر آن تأکید نمایید، بلکه فقط ناظر باشید و ببینید خیلی چیزهای ذهن شما، متعلق به دیگران است. با این کار فرصتی به دست‌ات می‌آید تا نمایش ذهن‌ات را تماشا کنی، بدون اینکه سعی در ساختن یک فیلم غمگین داشته باشی. با آزادی ساده‌تان مخالفت نکنید و هر وقت می‌توانید وارد آن شوید. مهارت در مدی‌تیشن باعث رشد قوی و عمیق‌تر شدن آن خواهد شد.
بازگشت به درون، فقط بازگشتی ساده و تهی نیست، بلکه به این معناست: پس از رهایی از امیال و آرزوهای‌تان، هر گاه دوباره ناامیدی به سراغ‌تان آمد، به درون‌تان بازگردید. هر آرزویی، بدبختی‌ای به همراه دارد. هیچ آرزویی باطناً کامل نیست. تا امروز با آرزوهای‌تان به هیچ جایی نرسیده‌اید و کاملاً متوقف مانده‌اید. اگر هم تلاشی در جهت متوقف کردن آرزوهای‌تان کرده باشید، باز هم رفتن‌ها و دویدن‌ها مجدداً آغاز گشته و از قبل ماهرانه‌تر ادامه می‌یابد، تا به جایی که امروز هستید، می‌رسد و دوباره نیز به همین‌جا ختم خواهد شد. با وجود این، باز هم آرزومند هستید. اگر برای رسیدن به آرزوهای‌تان تلاشی بکنید، همچنان خارج از آن خواهید بود. هر گونه تلاشی در جهت تحقق آن شما را خارج از آن نگاه می‌دارد. تمامی مسافرت‌های‌تان مسافرت‌هایی بیرونی است و هیچ کدام‌شان درونی نیستند. چطور می‌توانید با این رویه سفری به درون بکنید؟ شما همچنان اینجا و آنجا هستید و نقطه‌ای برای آغاز ندارید. وقتی رفتن متوقف شد، سفر کردن ناپدید می‌شود. زمانی که امیال و آرزوها، ذهن‌تان را خیلی مه‌آلود نکرده‌اند، شما در درون هستید. این همان، معنای بازگشت به درون است. اما این بازگشت، بازگشتی ساده نیست، بلکه خارج نشدن از درون است. قرن حاضر پر از همهمه و صداهای گوناگون است و این همهمه‌ها، شما را به هر سویی می‌کشند و در چنین وضعیتی که بسیار مغشوش و درهم و برهم هستید، بهتر است سکوت را بیابید و در مرکز درونی‌تان مستقر شوید. فقط در این صورت، قادرید صدای درونی‌تان را بشنوید و اگر حقیقت را در درون‌تان یافتید، پس دیگر در هستی چیزی برای یافتن وجود ندارد. حقیقت مجری درونی شماست. هرگاه چشمان‌تان را بگشایید، این حقیقت است که چشمانش را گشوده، هر وقت هم چشمان‌تان را ببندید، این حقیقت است که چشمانش را بسته. همین عمل، خود مراقبه‌ای فوق‌العاده و شگرف است. اگر به سادگی این شیوه را بفهمید، دیگر نیاز به هیچ‌چیز دیگری نخواهید داشت. هر کاری که انجام می‌شود، به وسیله حقیقت انجام می‌گیرد. اگر قدم می‌زنید، این حقیقت است که قدم می‌زند، اگر می‌خوابید، این حقیقت است که استراحت می‌کند و اگر صحبت می‌کنید، این حقیقت است که سخن می‌گوید و اگر سکوت می‌کنید، این حقیقت است که سکوت می‌کند. این یکی از مهم‌ترین و در عین حال، ساده‌ترین تکنیک‌های مدی‌تیشن است. اگر این کارها را انجام دهید، آرام‌آرام همه‌چیز زندگی‌تان جای خود را به این فرمول ساده خواهند داد و بعد از آن نیاز به هیچ تکنیک خاص دیگری نیست. هر گاه هم که کاملاً سالم شدید، داروها و مدی‌تیشن‌های‌تان را دور می‌اندازید، زیرا دیگر در «حقیقت» زندگی می‌کنید؛ سرزنده، درخشان، خشنود، متبرک، همراه با صدایی راهنما از درون‌تان. تمامی زندگی‌تان بدون هیچ واژه‌ای دعاگونه خواهد شد یا بهتر بگوییم کاملاً دعاگونه با فیضی الهی که هیچ واژه دنیوی قادر به وصف آن نیست. شما شعاعی از نور می‌شوید که از دل تاریکی بیرون آمده است. پس همیشه توسط درون‌تان اداره می‌شوید و کسی نمی‌تواند با تفکرات، خواسته‌ها و ایده‌هایش شما را به این طرف و آن طرف هل بدهد. شما کاملاً خودتان و در واقع مرکز خودتان می‌شوید، و درمی‌یابید که سرچشمه، در بودن شما با خود است. این قانون «توریا» است. کسی که قانون توریا را می‌داند، چهار اقلیم دنیا حتی به زور هم قادر به متلاشی کردن او نخواهد بود. در حالی‌که او می‌تواند همه‌جا زندگی کند و همه‌جا خانه او خواهد بود. 
 
 
 
حکایت
کوه و سنجاب با هم نزاع می‌کردند. کوه به سنجاب گفت: «تو یک کوچولوی مغرور هستی». سنجاب پاسخ داد: «تردیدی نیست که تو خیلی بزرگی، همه چیز باید گرد هم آیند تا این فضا را بسازند، اما فکر نمی‌کنم که مقام و موقعیت من مایه شرمندگی‌ام باشد. البته من به بزرگی تو نیستم اما تو هم به کوچکی من نیستی و حتی نصف چابکی و سرزندگی من را نداری. انکار نمی‌کنم که تو می‌توانی یک ردپای زیبای سنجاب بسازی اما بدان که استعدادها متفاوت است؛ همه‌چیز خوب، کامل و تمام عیار آفریده شده، آنچه هست، واجب و ضروری است. اگر من نمی‌توانم جنگل‌ها را روی پشت خود حمل کنم، تو هم نمی‌توانی یک فندق را بشکنی.»
رالف والدو امرسون
(١٨٨٢ ـ ١٨٠٣)
امرسون شاعر، مقاله‌نویس و فیلسوف آمریکایی اعتقاد داشت که طبیعت، مظهر روح است.
رالف والدو امرسون مقام و موقعیت خاصی دارد، یکی از میان اشعارش و دومی از میان مقاله‌های بسیار ارزنده‌اش. امرسون بنیانگذار سنت تعالی‌جویانه آمریکاست. فلسفه‌اش به روح نافذ و فراگیر عالم هستی و حضور خدا در همه‌جا تأکید دارد و مقاله شعرگونه «حکایت» که به‌ظاهر نزاع کوه و سنجاب است، این نظریه را توصیف می‌کند.
برای درک بزرگی و عظمت امرسون ضرورت دارد به این نکته توجه کنید: او در عصری که هدایت کلیسایی حاکم بود، با عقاید تعصب‌آمیز به مبارزه پرداخت و با مشاهده الوهیت در مردم و اشیا، به این هوشیاری تازه که خدا بر حسب ظواهر اشیا و اشکال بزرگ‌تر و کوچک‌تر نیست، اشاره کرد.
سنجاب یک جونده کوچک پشمالو نیروی نامرئی دارد؛ در عین حال کوهستان عظیم که می‌تواند جنگلی را بر پشت خود حمل کند، از شکستن یک فندق عاجز و ناتوان است.
امرسون در این شعر به ما خاطرنشان می‌کند که هر مخلوقی بدون توجه به شکل، قیافه و اندازه و قابلیت حرکتش دارای ذات و جوهره الهی است و مستقل از سایر مخلوقات با فرصت‌های خاص و بی‌همتایی که به او عطا شده، سرنوشت خود را متجلی می‌کند. این اصل شامل تمام اشکال و مظاهر حیات به هر شکل و هر طریق است.
نیساراگاداتا ماهاراج، یکی از استادان زندگی من است. او در هندوستان زندگی می‌کرد و از نظر بسیاری از مردم یک صوفی بزرگ و قدیس معنوی به شمار می‌آمد. روزی یکی از شاگردان ماهاراج از استادش پرسید که معنای عبارت: «هیچ چیز در دنیای من به خطا نمی‌رود» که اغلب در سخنان او مورد اشاره قرار می‌گیرد، چیست؟ ماهاراج در قالب داستان زیر که بی‌شباهت به ماجرای کوه و سنجاب نیست، پاسخی روشن به او ارائه کرد:
میمون به درخت گفت: «منظورت این است که تو در همه عمر در یک‌جا می‌مانی و از آن نقطه تکان نمی‌خوری. من از این قضیه سر درنمی‌آورم!»
درخت به میمون گفت: «مقصود تو این است که با صرف نیروی فراوان در تمام روز از اینجا به آنجا می‌پری. من هم این نکته را درک نمی‌کنم.»
نیساراگاداتا ماهاراج با نقل این داستان به مریدش تفهیم کرد که تعیین هویت براساس جسم، مانع از آن می‌شود که وجود راستین خود را بشناسیم. قضاوت در مورد دیگران درست مانند گفت‌و‌گوی میمون و درخت که می‌کوشیدند یکدیگر را بر مبنای معیارهای ویژه خود درک کنند، امری نامعقول است. به‌همین دلیل همان‌گونه که در شعر امرسون مشاهده می‌شود گرچه درخت و میمون هر دو از عشق لایتناهی مایه گرفته و در هوش بیکران سهیم‌اند، اما در درک یکدیگر ناتوان و عاجزند. به‌طور کلی مشاهده هر پدیده‌ای همان‌گونه که هست، بدون هیچ‌گونه داوری و بدون محکوم کردن چندان هم آسان نیست.
به‌تازگی به کمک همسرم کتابی تحت عنوان «قول، قول است» نوشتم. این کتاب ماجرای واقعی مادری است که بیش از بیست و هشت سال از دختر در حال اغمای خویش پرستاری می‌کرد؛ هر دو ساعت به او غذا می‌داد، نظافتش می‌کرد، هر چهار ساعت به او انسولین می‌داد، برای پرداخت هزینه‌هایش پول جمع می‌کرد و هر شب در کنارش می‌خوابید. بیست و هشت سال پیش، ادواردا، که در آن زمان شانزده‌ساله بود، در حال رفتن به حالت اغما به‌خاطر بیماری قند، با عجز و لابه از مادرش تقاضا کرد: «مامان ممکن است مرا ترک نکنی؟» و مادرش، پاسخ داد: «عزیزم هرگز تو را ترک نخواهم کرد. قول می‌دهم؛ قول، قول است.» عشق، شفقت و تعهد چنان در دل این مادر، نافذ بود که آزادی و آسایش جسمانی در نظرش جلوه‌ای نداشت.
پس از گذشت بیست و هشت سال، ادواردا اوبرا از مرحله نخست اغما به مرحله نهم تغییر وضعیت داد. در مرحله نخست، ناگزیر بود چشمانش را ببندد اما در مرحله نهم به‌ظاهر صداها را تشخیص می‌داد، لبخند می‌زد و هنگام اندوه می‌گریست. او به‌طور عمد چشمانش را می‌بست و گاه به‌ظاهر نسبت به یک محرک واکنش نشان می‌داد. اما تأثیر ادواردا روی ملاقات کنندگانش، شگفت‌انگیزترین بخش این ماجراست. بعضی‌ها این تجربه را شفای معجزه‌آسا خواندند و شماری هم عشق بی‌قید و شرط ادواردا که از جسم بی‌حرکتش برمی‌خاست حس کردند.
گرچه ادواردا جنبشی ندارد و اساساً از نظر حسی بی‌تحرک است و توسط بقیه مردم جهان معلول تلقی می‌شود؛ گرچه او هرگز صحبت نمی‌کند و به مراقبت مداوم نیاز دارد، اما یقین دارم از وظیفه‌ای که کائنات به عهده‌اش گذاشته، سربلند بیرون آمده است؛ او اکنون از طریق من، نوشته‌ها و سخنرانی‌هایم، با جماعت کثیری از مردم جهان ارتباط برقرار می‌کند و چه‌بسا اگر به‌حال اغما نمی‌رفت و تندرست بود چنین فرصتی در اختیارش قرار نمی‌گرفت. شاید او بتواند به‌خاطر ترک کالبد خاکی و گسستن محدودیت‌ها در آفرینش معجزه در دیگران مؤثر باشد. شاید کائنات این مشکل را به دلیل خاصی بر سر راه او قرار داده‌اند. به هر حال همین‌قدر می‌دانم که زندگی ادواردا اوبرا به اندازه زندگی سایر ساکنان سیاره خاکی ارزشمند است. اهداف زندگی نه فقط حرکت کردن، سخن گفتن و یا ارضای امیال نفسانی بلکه حفظ تعادل است. نیروی زندگی که در جسم در حال اغمای او جاری است با نیروی زندگی موجود در هر جسم و در هر کوه، هر سنجاب و هر فندقی که توسط سنجاب شکسته می‌شود، تفاوت ندارد. زندگی ادواردا رسالتی به‌عهده دارد و او هر روز در مسیری که عالم هستی در برابرش گشوده این رسالت را به مرحله اجرا می‌گذارد. او شفقت، مهربانی و عشق بی‌قید و شرط را به ما می‌آموزد. او فرصتی را در اختیار ما نهاد تا زندگی را ارزشی بیکران ببینیم. وانمود نمی‌کنم که درک می‌کنم چرا این دختر جوان، بیش از ربع قرن در چنین حالتی زندگی کرده است. چیزهای زیادی وجود دارد که من ابداً آن را درک نمی‌کنم و از این وضعیت خرسندم.
من پس از تألیف کتاب: «قول، قول است.» به این حقیقت چشم گشودم: ماجرای میمونی را که با آن درخت سخن می‌گفت و داستان سنجابی که با کوه گفت‌و‌گو می‌کرد. در وضعیت من و شما نیز مصداق دارد. میمون و سنجاب در برابر کوه و درخت، بی‌حرکت و بی‌صدا به این‌سو و آن‌سو می‌جهند و توانایی خود را در این زمینه، به رخ آنها می‌کشند، غافل از اینکه این بی‌تحرکی و بی‌صدایی شکل دیگری از همان نیروی حیات است.
«حکایت» امرسون بینش شاعرانه‌ای را به نیروی ما هدایت می‌کند. توانایی ما برای پذیرفتن نیروی زندگی، بدون اینکه به‌خاطر بعضی خصوصیات فیزیکی، خود را نسبت به دیگران برتر بدانیم، درس بزرگ و ارزنده‌ای است که باید آن را در مسیر رشد معنوی بیاموزیم. برای به‌کارگیری این درس مهم در زندگی لازم است که از رهنمودهای زیر پیروی کنید:
ـ از قضاوت درباره اهمیت یا ارزش دیگران براساس آنچه شما آن را طبیعی و عادی به‌شمار می‌آورید، اجتناب کنید. در هر چیز و هر کس نشانه‌های خدا را ببینید. بدانید که هیچ‌کس در قلمرو نامرئی روح از دیگران برتر نیست و کالبد خاکی ما در اشکال، اندازه‌ها و شرایط مختلف ظاهر می‌شود.
ـ نبوغ را در هر چیز و هر کس ببینید. همان‌گونه که کوه با وجود حمل جنگل در پشت خود نمی‌تواند فندقی را بشکند، هر مخلوق دیگر هم ضمن برخورداری از تکامل خاص خودش از بعضی کارها عاجز است. بجای اینکه تحت تأثیر جمال ظاهری گمراه شوید، برای یافتن خصایص ویژه هر چیز و هر کس کوشش به خرج دهید.
ـ از عقل و خرد نهفته در این عبارت پیروی کنید: «من خیلی چیزها را درک نمی‌کنم و این وضعیت را دوست دارم.»
ـ از قیاس و داوری درباره دیگران، براساس معیارهای متداول دست بشویید. بینایی غالب مردم نباید موجب بی‌توجهی به افراد نابینا شود. اجتماعی بودن غالب مردم به مفهوم کم‌ارزشی افراد کمرو و گوشه‌گیر نیست. 
 
 
دو پسر جوان که بسیار فقیر بودند، با گدایی کردن غذا، از خانه‌ای به خانه‌ای در شهر و حومه شهر زندگی می‌کردند. یکی از آن دو، کور مادرزاد بود و دیگری یاری‌اش می‌داد؛ بدین‌سان آن‌دو با یکدیگر می‌گشتند و برای غذا گدایی می‌کردند.
یک روز پسر کور، بیمار شد. رفیقش گفت: «همین‌جا بمان و استراحت کن. من می‌روم و برای هر دوتای‌مان گدایی می‌کنم و برایت غذا می‌آورم». و پسر رفت.
ازقضا در آن روز، به آن پسر غذای لذیذی دادند: فرنی به سبک هندی. او هرگز در عمرش چنین غذایی نخورده بود و از خوردن آن بسیار لذت برد. اما بدبختانه هیچ ظرفی با خود نداشت تا برای دوستش هم ببرد. بنابراین همه غذا را خودش خورد. وقتی به نزد دوست نابینا برگشت گفت: «خیلی متأسفم، امروز غذای لذیذی خوردم به اسم فرنی، اما نمی‌توانستم از آن غذا، برایت بیاورم».
پسر کور پرسید: «این فرنی چه جور چیزی است»؟
ـ «سفید است. مانند شیر.»
دوستش که کور مادرزاد بود چیزی نفهمید.
ـ «سفید چیست»؟
ـ «نمی‌دانی سفید چیست»؟
ـ «نه، نمی‌دانم».
ـ سفید، ضد سیاه است».
ـ «پس سیاه چیست؟» او از سیاه هم سردرنمی‌آورد.
ـ «وای، سعی کن بفهمی؛ سفید!». اما پسر کور نمی‌توانست بفهمد. بنابراین دوستش دور و اطراف خود را نگاه کرد و درنای سپیدی دید. آن را گرفت و به نزد پسر کور آورد و گفت: «سفید مثل این پرنده است». پسر کور که نمی‌توانست ببیند، با دست‌هایش درنا را لمس کرد و گفت:
ـ «آهان، حالا فهمیدم سفید چیست! سفید یعنی نرم».
ـ «نه، نه، اصلاً ربطی به نرم بودن ندارد. سفید، سفید است. سعی کن بفهمی».
ـ «اما تو به من گفتی که سفید مثل این درناست، من این درنا را لمس کردم و دیدم که نرم است. پس فرنی نرم است. سفید یعنی نرم».
ـ «نه، نفهمیدی. دوباره سعی کن». پسر کور دوباره بر درنا دست کشید، از نوک، به گردن، سپس به بدن درنا و بعد تا نوک دم پرنده. «آهان، حالا فهمیدم. کج‌ و کوله است! فرنی کج و کوله است»!
پسر کور قادر نبود بفهمد؛ چون برای تجربه سفید، قوه لازمه را نداشت. به همین ترتیب اگر شما قوه تجربه واقعیت را همان‌طور که هست نداشته باشید، واقعیت برای شما همیشه کج و کوله خواهد بود.
 
 
 

مادری، پسرش را با یک بطری خالی و یک اسکناس ده‌ روپیه‌ای فرستاد تا مقداری روغن از بقالی نزدیک‌شان بخرد. پسر رفت و بطری را پر از روغن کرد. اما در حین بازگشت، زمین خورد و بطری از دستش افتاد. پیش از آنکه بتواند بطری را بلند کند نیمی، از روغن بیرون ریخته بود. در حالی‌که روغن بطری نصف شده بود، گریان نزد مادرش برگشت و گفت: «من نیمی از روغن را ریختم! نیمی از روغن را ریختم!» آن پسر بسیار ناراحت بود. مادر، پسر دیگرش را با یک بطری و یک اسکناس ده روپیه‌ای دیگر، فرستاد. او هم بطری را پر کرد و ضمن بازگشت زمین خورد و بطری را انداخت. باز نصف روغن بیرون ریخت. پسر بطری را برداشت و شادمان نزد مادرش بازگشت و گفت: «ببین! من نصف روغن را نگاه داشتم! بطری به زمین افتاد و ممکن بود، بشکند. روغن از بطری بیرون ریخت؛ ممکن بود تمام روغن بیرون بریزد، ولی من نیمی از آن را نگاه داشتم». هر دوی اینها، با موقعیتی یکسان نزد مادرشان آمدند، با یک بطری که نیمی پر و نیمی خالی بود. یکی از آنها به خاطر نیمه خالی گریه می‌کرد و یکی به خاطر نیمه پر، خوشحال بود.
بعد، مادر پسر دیگرش را با بطری و اسکناس دیگر روانه کرد. او هم زمین خورد و بطری را انداخت. نیمی از روغن بیرون ریخت. او بطری را برداشت و هم‌چون پسر دومی با خوشحالی زیاد، نزد مادرش آمد: «مادر، من نیمی از روغن را نگه داشتم»! اما این پسر، مراقبه‌گر ویپاسانا بود و نه فقط سرشار از خوش‌‌بینی، بلکه سرشار از واقع‌گرایی نیز بود. او پی برد که «خب، نیمی از روغن باقی‌مانده، اما نیمی هم هدر رفته.» بنابراین به مادرش گفت: «حالا باید به بازار بروم، یک روز کامل را به‌شدت کار کنم، پنج روپیه کاسبی کنم و این بطری را پر کنم. موقع غروب، بطری پر است». ویپاسانا چنین است. بدون بدبینی، با خوش‌بینی، واقع‌گرایی، و «کار»‌گرایی.

 

 

«معمولی بودن» خود یک معجزه است. تشنه‌ کرامات و معجزات نبودن بعضی‌ها هم معجزه است. اجازه دهید هستی، مسیر زندگی‌تان را تعیین کند.
یک‌بار برای استاد ذن «بانکی» در حین کار کردن در باغش اتفاقی افتاد. محققی آمد و از بانکی سؤال کرد: «باغبان، استاد کجاست؟» بانکی خندید و گفت: «درون آن کلبه، استاد را خواهی یافت.» مرد به سمت کلبه رفت. وقتی وارد کلبه شد، دید بانکی روی صندلی راحتی نشسته. مردی کاملاً مشابه باغبانی که بیرون کار می‌کرد. محقق گفت: «آیا شوخی می‌کنی؟ فوری از روی صندلی استادت بلند شو! این کار تو توهین به مقام استاد است. آیا تو هیچ احترامی برای استادت قائل نمی‌باشی؟» بانکی بلند شد و روی زمین نشست. گفت: «اینک شما استاد را در صندلی نخواهید یافت، زیرا استاد من هستم.»
درک این مسئله برای محقق بسیار سخت بود. او نمی‌توانست ببیند استادی بزرگ بتواند تا این حد معمولی باشد. پس بلافاصله آنجا را ترک کرد و استاد را از دست داد. در واقع او همه‌چیز را از دست داد. روزی «بانکی» برای شاگردانش صحبت می‌کرد. کاهنی که از جای دیگری آمده بود سخنانش را قطع کرد. (جایی که کاهن از آنجا آمده بود به کرامات اعتقاد داشتند.) کاهن لاف می‌زد که کسی از هم‌کیشان او قادر به انجام کارهایی خاص است. یکی از کارهای او این است که او در یک سمت رودخانه و شخصی دیگر، در سمت دیگر رودخانه می‌ایستند. شخص آن طرف رودخانه‌ کاغذی در دست می‌گیرد و شخصی که دارای کراماتی است، قلم به دست گرفته و از این سوی رودخانه، اسم مقدس خدا را روی کاغذ شخص دیگر می‌نویسد. سپس سؤال کرد: «شما قادر به انجام چه کارهایی هستید؟ شما صاحب چه کراماتی هستید؟»
بانکی پاسخ داد: «فقط یک کرامت را می‌شناسم. وقتی گرسنه‌ام، می‌خورم و وقتی هم تشنه‌ام، می‌نوشم.» پس تنها معجزه‌ غیرممکن این است که فقط عادی باشید. آرزوی ذهن، فوق‌العاده بودن است. نفس، تشنه‌ این است که شاخص باشد. زمانی که بپذیرید شما شخص خاصی نیستید، وقتی بتوانید عادی‌تر از مردم عادی باشید، هرگاه، هیچ کاری برای مطرح ساختن خودتان نکنید و اگر بتوانید باشید «بدون اینکه باشید»، معجزه خواهد بود. کسانی که از کراماتشان حرف می‌زنند یا آنها را بروز می‌دهند، در راه معنویات نیستند، بلکه فقط جادوگری می‌کنند و جادوگری را گسترش می‌دهند. حال برای شما این سؤال پیش می‌آید: «این دیگر چه نوع معجزه‌ای است؟ وقتی گرسنه‌ام، می‌خورم و وقتی تشنه‌ام، می‌نوشم.» ولی بانکی حقیقت را می‌گوید. افکار شما در حین انجام هر کاری، همیشه دخالت می‌کند و خواسته‌ خودش را بر شما تحمیل می‌نماید. او مداخله‌گر، مزاحم و مانع شماست. بانکی می‌گوید: «من با طبیعت جاری هستم. هر چیزی که کل احساسم بگوید، همان کار را می‌کنم. ذهن من، دیگر زیر نفوذ حقه و کلک نیست.» من هم فقط یک معجزه را می‌دانم، بگذارم تا هستی مسیر زندگی‌ام را تعیین کند. به او این اجازه را می‌دهم. معمولی بودن، زمانی پیش می‌آید که شما در لحظاتی ظریف و دقیق با هستی یکی شده باشید. وقتی به هیمالیا می‌روید و به برف بکر و دست نخورده نگاه می‌کنید، احساس سرما می‌کنید و نیاز به هیچ‌گونه تظاهری ندارید، زیرا آنجا انسانی وجود ندارد تا مجبور به تظاهر و دروغ‌گویی باشید. هر گاه، در هر وضعیتی احساس کردید که با کل هستی یکی شده‌اید، وقفه‌ای در شما رخ خواهد داد. موهبتی شما را محاصره می‌کند و در شما طلوع می‌نماید. آنگاه سرشار از بی‌کرانگی خواهید شد. در اینجا نیاز به دور بودن از مردم یا گوشه‌ انزوا گزیدن نیست، شما همین لحظات به دور از تظاهر و دروغ‌گویی را می‌توانید در زندگی طبیعی‌تان ایجاد نمایید. چنین لحظات فوق‌العاده‌ای می‌توانند لحظاتی معمولی گردند، اینها، تمامی هدایای علم ذن هستند. شما می‌توانید زندگی فوق‌العاده‌ای را در زندگی معمولی‌تان داشته باشید. مثلاً می‌توانید درخت‌های تناور ببرید، به راحتی آب حمل کنید و خلاصه می‌توانید با خودتان سبک و راحت باشید. زیرا پاسخ تمامی سؤالات‌تان در کارها و اعمالتان است. پس می‌توانید از کارهای‌تان، نهایت لذت را ببرید و در انجام‌شان شور و شوق داشته باشید.
کشف و اختراع مجهولات را فراموش کنید که بسیار وسیع و بی‌انتهاست، در عوض به دوستان یا همکاران‌تان و ظرفیت بی‌انتهای عشق‌تان خیره شوید. تنها چیزی که باید توسط شما ستایش شود، مختص زمان اکنون است؛ ساده و راحت گرفتن همه چیز در زمان حال.. اگر این‌طور باشید، پس لحظه‌ای از زمان را درک کرده‌اید.

دور ریختن دانش
اینک آماده باش تا آنچه درست نیست (آگاهی‌های قرض گرفته) را دور بیندازی ـ به درون شعور خودت برو، چیزهایی که خودت آنها را درک کرده، دریافته‌ای.
«ناروپا» دانسمند بزرگی بود؛ یک فقیه برهمایی. این داستان قبل از نائل شدن او به اشراق، اتفاق افتاد. داستان می‌گوید: «او معاون و ارشد دانشگاهی بزرگ بود که ده هزار شاگرد داشت. روزی میان شاگردانش نشسته بود و هزاران کتاب مقدس، قدیمی و کمیاب در اطرافش پراکنده بود. ناگهان خوابش برد و در رؤیا تصویری دید. آن تصویر بسیار مهم‌تر از آن بود که بتوان آن را فقط یک رؤیای تصویری دید. در حقیقت آن یک الهام بود. ناروپا، پیرزنی زشت و عجوزه یا شاید هم یک جن را دید. پیرزن به قدری زشت بود که ناروپا در رؤیا دچار لرزش شد. پیرزن پرسید: «ناروپا، داری چه می‌کنی؟» ناروپا گفت: «در حال مطالعه هستم.» پیر زن سؤال کرد: «چه چیزی مطالعه می‌کنی؟» ناروپا گفت: «فلسفه، آیین، معرفت‌شناسی، زبان، منطق...» پیرزن پرسید: «آیا آنها را می‌فهمی؟» ناروپا گفت: «... بله، آنها را می‌فهمم.» پیرزن دوباره پرسید: «آیا فقط واژه‌ها را می‌فهمی یا مفهومشان را هم درک می‌کنی؟» و همان لحظه چشمان پیرزن بیش از حد پرنفوذ شد، به حدی که نمی‌شد به او دروغ گفت. قبل از آنکه ناروپا در مقابل چشمان او احساس عریانی کند، پاسخ داد: «من فقط واژه‌ها را می‌فهمم.» پیرزن شروع به رقصیدن و خندیدن کرد و زشتی او تبدیل به زیبایی ظریفی شد. ناروپا این تغییر را دید. با خود فکر کرد: «باید او را خوشحال‌تر کنم. چرا کمی هم که شده این کار را نکنم؟» پس اضافه کرد «بله، نه تنها واژه‌ها را می‌فهمم بلکه مفهومشان را نیز درک می‌کنم.» پیرزن از رقص بازایستاد، خنده‌اش متوقف شد و شروع به گریستن کرد و زشتی‌اش هزاران برابر بیش از گذشته شد.
ناروپا سؤال کرد: «پس چرا شما این‌گونه شدید؟» پیرزن پاسخ داد: «من خوشحال بودم، زیرا دانشمندی مانند تو دروغ نمی‌گوید. اما اینک گریه می‌کنم، زیرا تو به من دروغ گفتی. من می‌دانم که تو مفهوم آن کلمات را درک نمی‌کنی.» و الهام ناپدید شد.
همان موقع ناروپا تغییر کرد. پس از آن، او دیگر هرگز کسی را تعلیم نداد زیرا او فهمیده بود یک مرد خردمند، مردی که درک می‌کند، طراوت و زندگی معطری دارد. برای یک مرد معرفت، یک فقیه برهمایی، همه‌چیز متفاوت است. کسی که فقط واژه‌ها را می‌فهمد زشت می‌شود. ولی کسی که مفاهیم را درک می‌کند، زیبا خواهد شد. پیرزن فقط قسمتی از انعکاس‌های درونی ناروپا بود، خود واقعی ناروپا که با وجود داشتن دانش، دیگر کتب گوناگون نمی‌توانستند کمکش کنند، اینک خودش نیاز به یک استاد داشت.
علم ذن می‌گوید: کل دانش‌تان را دور بریزید، زیرا درون حقیقی‌تان، تمامی دانش‌ها را در بردارد: نام، هویت و خلاصه همه‌چیز.
دانش، چیزی است که دیگران به شما داده‌اند، اگر تمامی دریافت‌هایی را که از دیگران دارید، دور بریزید، چیزهایی کاملاً جدید و متفاوت با هویت قبلی‌تان خواهید داشت که همگی آنان معصوم و بری از گناهان هستند.
کسی که با هویت دریافتی‌اش زندگی ‌می‌کند، سخت‌گیر می‌شود. اما کسی که با دانش درونی‌اش (آگاهی) زندگی می‌کند، نرم و آرام باقی می‌ماند. چرا!؟ زیرا کسی که با اعتقاداتی کلیشه‌ای راجع به چگونه زیستن، زندگی می‌کند طبیعتاً سخت و جدی می‌شود. این‌گونه اشخاص، کسانی هستند که با خود هویتشان را همه جا می‌برند. این هویت با شخصیت دریافتی برای آنها همانند زره است. حالات، خصوصیات و کل زندگی‌شان را بر مبنای شخصیت و هویتشان سرمایه‌گذاری می‌کنند. اگر از این‌گونه اشخاص، سؤالی کنید، آنها فوراً به حالت آماده‌باش درمی‌آیند. اینها نشانه‌های آدمی سخت، کودن، احمق، کلیشه‌ای و مکانیکی است. آنها ممکن است کامپیوتر خوبی باشند، اما انسانی حقیقی نیستند. فقط کافی است شما کاری بکنید، آنها فوراً برنامه‌ریزی‌ای بر مبنای آن، برای‌تان انجام می‌دهند. واکنش‌های‌شان قابل پیش‌بینی است. آنها همانند روباتی برنامه‌ریزی شده‌اند. پس طبق دریافت‌های‌شان از دیگران، کنترل شده هستند و بر همان مبنا، علاقمند به کنترل دیگران نیز هستند. انسان‌های هویت‌پرست، افرادی همیشه نگران‌اند، زیرا در عمق آنها، هنوز آشفتگی‌هایی پنهان است. اگر شما کنترلی نیستید، می‌توانید شکوفا شوید که در این صورت به راحتی قادر به زندگی‌ای بدون نگرانی خواهید بود. ما راجع به چگونگی به وجود آمدن اضطراب از شما سؤال نمی‌کنیم، هر چیزی که باید اتفاق بیفتد، می‌افتد. نباید منتظر آینده باشید و آن را از هم‌ اکنون، در ذهن خود ایفا کنید. بعد می‌پرسید که چرا مضطرب هستید؟
انسان خویشتن‌دار و شیفته‌ هویت خودساخته، دارای ذهنی یخ‌زده بی‌حرکت و سرد است که اجازه‌ ورود هیچ انرژی حیاتی‌ای به بدنش نمی‌دهد. اگر اجازه دهید توسط بروز احساسات و زندگی کردن در اکنون، انرژی‌تان حرکت کند، در نتیجه چیزهایی که توسط شما سرکوب شده، به سطح می‌آیند. مردم به شما می‌آموزند که چگونه یخ‌زده، سرد و جدی باشید، چطور دیگران لمس‌تان کنند و شما لمس‌شان نکنید، اینکه چطور مردم را ببینید، در حالی‌که واقعاً آنها را نمی‌بینید. شما مانند مشتی گره کرده زندگی می‌کنید: «سلام، چطوری؟» ـ هیچ‌کس از این نوع احوال‌پرسی‌ها واقعاً منظوری ندارد، بلکه همه تظاهر می‌کنند. مردم به درون چشمان یکدیگر نگاه نمی‌کنند، آنها دست‌های‌شان را در دست‌های هم نگاه نمی‌دارند. آنها سعی در درک انرژی همدیگر ندارند، آنها اجازه نمی‌دهند تا انرژی‌شان جاری شود و این بسیار ترسناک است. چگونه می‌توان مرده و یخ‌زده پیش رفت، با وجود تمامی اعمال دریافتی‌تان از دیگران که همانند ژاکتی تنگ، بدن‌تان را خفه کرده است؟
اما انسان حقیقی اعمالش خودانگیخته است. اگر سؤالی از او کنید، سؤال‌تان پاسخی صحیح دریافت می‌کند، بدون هیچ عکس‌العملی.
انسان حقیقی، قلبش را بر تمامی سؤالاتتان می‌گشاید. برای انسان حقیقی بودن، باید پاک و خالص بود. پاکی و معصومیت از عمق حالات درونی کودکی می‌آید، نه از حالات بچگانه. معصومیت کودکانه زیباست، ولی با نادانی همراه است. این معصومیت، با شک و بدگمانی جایگزین شده، به کودکی که رشد کرده و یاد گرفته که دنیا جای خطرناک و ترسناکی است، تبدیل شده است. اما زندگی کردن توأم با معصومیت، خصلتی همراه با معرفت است که با همه چیزهای فوق‌العاده‌ دنیای مادی، تعویض شده است.
ذن می‌گوید: حقیقت هیچ ارتباطی با توانایی‌ها یا گذشته‌ها ندارد و آنها برای حقیقت کاری نمی‌کنند. حقیقت ریشه است، درکی کاملاً شخصی که شما باید وارد آن شوید. صرف آنکه به جست‌و‌جو بپردازید تا به درک شخصی حقیقت برسید، بسیار خطرناک است. هیچ‌کس نمی‌تواند این خطر را تضمین کند. اگر از من بپرسید خواهم گفت: نه، من هیچ چیزی را تضمین نمی‌کنم. اما وجود خطرهایی که مسلم و قطعی است، را تضمین می‌کنم. من قربانی شدن در این راه طولانی یا سرگردان شدن در آن و انحرافات احتمالی یا حتی هرگز به هدف نرسیدن را تضمین می‌کنم. تنها چیزی که مسلم است: جست‌و‌جوی بسیار باعث رشدتان خواهد شد. ولی هم‌چنان خطر قربانی شدن باقی خواهد بود. شما برای یافتن حقیقت هر روز به درون ناشناخته می‌روید، به طرف چیزهایی که برای‌تان مجهول است و چیزهایی که کشف نشده باقی مانده و نقشه‌ای هم برای هدف‌تان در آنجا نیست، نه راهنمایی‌ای و نه همراهی‌ای. بله، در این راه میلیون‌ها خطر احتمالی وجود دارد و احتمال گم شدن یا گمراه شدن وجود دارد. اما تنها راه رشد نیز فقط همین راه است؛ راهی که در آن احساس امنیت وجود ندارد. در واقع ناامنی تنها راه رشد است، رو در رویی با خطر و پذیرفتن درگیری با مجهولات تنها راه رشد است.
حوادث حقیقی نیاز به نقشه، برنامه، سازمان یا تشکیلات و راهنمایی برای انجامش ندارد. آن در هر جایی: خانه محل کار، بیابان، شهر... وجود دارد و به طرف ما در حرکت است؛ هر گاه به طرف ناشناخته‌های جدیدتری می‌رویم، باید پاک، گشاده و آسیب‌پذیر، همانند حقیقت معنوی موجود در یک کودک، حرکت کنیم. گاهی اوقات جزئی‌ترین چیزها در زندگی، می‌تواند بزرگ‌ترین حوادث زندگی‌مان شوند. 

 

 

 

پادشاهی می‌خواست نخست‌وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان را گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید، می‌توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد، بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته است، نخست‌وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله‌ای در کار نبود. فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته‌ اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم، فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملاً ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعاً مسئله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی‌نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعاً قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی‌توانستید آن را حل کنید. این مرد، می‌داند که چگونه در یک موقعیت هوشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

لطایف روان‌شناختی
لطیفه اول
دکتر آلبرناتی جراح مشهور اسکاتلند، بسیار کم‌حرف بود، ولی روزی زنی همتای خود یافت. روزی زنی به مطب او آمد و دستش را که بسیار متورم و باد کرده بود به دکتر نشان داد. مکالمات زیر توسط دکتر شروع شد:
ـ سوخته؟
ـ ضربه.
ـ پماد.
روز بعد زن باز هم به مطب مراجعه کرد و مکالمات چنین بود:
ـ بهتره؟
ـ بدتر.
ـ پماد بیشتر.
دو روز بعد زن بار دیگر به مطب مراجعه کرد و این گفت‌و‌گوها رد و بدل شد:
ـ بهتره؟
ـ خوبه حق ویزیت؟
ـ هیچ، عاقل‌ترین زنی که دیدم!
تلگرافی باش. فقط چیزی را بگو که واقعاً ارزش گفتن داشته باشد. پرسش‌های غیرلازم نکن! زمان گران‌بهاست. فقط چیزهای خیلی لازم را بپرس. فقط چیزی را بپرس که در زندگی تو تفاوتی ایجاد می‌کند.
هر حرکتت را تماشا کن، زیرا همه‌چیز بازتاب می‌کند: طوری که راه می‌روی، طوری که می‌نشینی، طوری که به مرشد نگاه می‌کنی، هر حرکت کوچک نشانگر است. همه‌اش زبان است. بدن تو زبان خودش را دارد.
گاهی می‌بینم که شخصی بسیار بانخوت به سوی من می‌آید و واژه‌هایی که به‌ کار می‌برد، بسیار ادیبانه است. طوری راه می‌رود که پر از نخوت است و این بسیار صادق‌تر از کلام اوست.
او از این آگاه نیست. کلامی که به‌کار می‌برد، بسیار محترمانه و کاذب است. کلام او صادق نیست، زیرا با بدنش تنظیم نیست، بدن، کمتر از ذهن فریبکار است. تو با دهانت چیزی را می‌گویی و چشمانت کاملاً چیز دیگری را می‌گویند، داستانی دیگر است و چشمان تو از کلماتت، بیشتر صادق هستند.
تو چیزی می‌گویی، ولی لحن گفتن تو، بیشتر بیانگر و گوینده است تا واژه‌های تو. می‌توانی طوری آری بگویی که «نه» معنی بدهد. می‌توانی چنان عاشقانه «نه» بگویی که «آری» معنی دهد.
یادت باشد: کلام آن‌قدرها مهم نیست.
شنیده‌ام: مارک تواین بسیار بددهن بود و با این لحن، زنش را خشمگین می‌کرد. روزی زنش، فکری به ذهنش رسید، او را با طعمی از داروی خودش شفا بدهد. وقتی که شوهرش سرگرم مطالعه بود، ناگهان بی‌خبر وارد شد و گفت: «تو چرا این ته سیگارهای لعنتی‌ات را در همه جای این خراب‌شده می‌ریزی»؟
مکثی کرد و سپس «تواین» سرش را بالا کرد و گفت: «عزیزم، شاید کلام را یاد گرفته باشی ولی هرگز لحن را نگرفته‌ای!»
و چیز واقعی همان لحن است.
تقریباً همه روز اتفاق می‌افتد: شخصی «بله» می‌گوید، ولی تمام وجودش می‌گوید: «نه». کدام را باور کنیم؟ کلام او را یا تمام وجودش را؟ و گاهی درست خلاف این است. شخصی می‌گوید: «نه، باگوان، نه». ولی تمام وجودش می‌گوید: «آری». حتی طوری که نه می‌گوید، آن‌قدر عاشقانه است که «نه» معنی نمی‌دهد، معنی منفی ندارد و گاهی می‌گویی «بله، خوب، بله» ولی «آری» تو گنگ و مرده است، واقعاً «نه» معنی می‌دهد.
نمی‌خواستی «آری» بگویی، تحت فشار چنین می‌گویی، بی‌‌معنی است.


لطیفه دوم
مردی که چند پیاله بیشتر از ظرفیت خودش نوشیده بود از طبقه‌ سپنجم به خیابان پرت شد. به زودی جمعیت اطراف او را گرفت. سپس پلیسی آمد و راهش را از میان جمعیت باز کرد و پرسید: «اینجا چه خبر است؟»
مرد مست گفت: «نمی‌دانم من هم تازه رسیده‌ام!»
این موقعیتی است که شما در آن هستید که از جای ناشناخته سقوط کرده‌اید، ابداً نمی‌دانید از کجا آمده‌اید. اگر تو ندانی که از کجا آمده‌‌ای، چگونه می‌توانی بدانی که به کجا خواهی رفت؟ و با این وجود، هنوز هم فکر می‌کنی که زندگی مقصدی بزرگ دارد؛ هنوز هم می‌پنداری که زندگی تو پرمعناست. تو خودت را فریب می‌دهی.
تو هر آنچه را برای دانستن مورد نیاز است داری، ولی از آن استفاده نمی‌کنی، تو آلات موسیقی را داری، ولی آن را نمی‌نوازی پس موسیقی شنیده نمی‌شود. تو ظرفیت هوشیار شدن را داری که بتوانی اسرار از کجا آمدن و به کجا رفتن و ماهیت اصلی تو را برملا کند، ولی آن را نکاویده‌ای. این نخستین کاری است که هر انسان هوشمندی خواهد کرد.

لطیفه سوم
زوج جوانی که به‌تازگی زندگی مشترک را شروع کرده بودند، شب مهتابی‌ای کنار هم روی نیمکت نشسته بودند. عطر گل‌ها و خلوت شب مهتابی طوری بود که عشق را در قلب هر کسی برمی‌انگیخت. فریبرز رو به سیما کرد و گفت: «اگر تو کسی که اکنون هستی نبودی، دوست‌داشتی که باشی؟»
سیما گفت: «فریبرز، اگر من همین نبودم که هستم، دلم می‌خواست گل سرخ زیبای آمریکایی باشم».
سپس سیما پرسش را بازگرداند و گفت: «تو اگر اینکه هستی نبودی، می‌خواستی که باشی؟»
فریبرز گفت: «اگر من اینی نبودم که هستم، می‌خواستم یک هشت‌پا باشم».
سیما گفت: «هشت‌پا چیست؟»
فریبرز گفت: «هشت‌پا نوعی ماهی، حیوان یا موجودی است که هزار بازو دارد».
سیما گفت: «اگر تو هشت‌پا بودی و هزار بازو داشتی، با بازوهایت چه می‌کردی؟»
فریبرز گفت: «من با هر بازویم تو را صمیمانه می‌فشردم».
سیما گفت: «برو کنار! تو از همین دوتایی هم که داری استفاده نمی‌کنی!»
این اوضاع بشریت است؛ تو از آنچه هم اکنون داری استفاده استفاده نمی‌کنی در حالی که آنچه را که مورد نیاز است داری. خداوند هرگز تو را نامجهز و آماده نشده به دنیا نفرستاده است. هر آنچه را که برای ضرورت زندگی مورد نیاز است تأمین کرده؛ پیشاپیش تأمین شده است.
ما نمی‌دانیم چگونه درخواست کنیم
داستانی هست راجع به یک دزد در زمان‌های قدیم که کت باشکوهی را دزدید. کت از بهترین پارچه درست شده بود و دکمه‌هایی از طلا و نقره داشت. وقتی کت را در بازار به یک بازرگان فروخت، پیش دوستانش برگشت. دوست نزدیکش از او پرسید که کت را چند فروخته است.
پاسخش این بود: صد سکه نقره.
دوستش پرسید: «یعنی می‌خواهی بگویی فقط صد سکه نقره برای آن کت باشکوه گرفتی؟» دزد پرسید: «مگر از عدد صد بزرگ‌تر هم هست؟»
خیلی از ما نمی‌دانیم چه بخواهیم! یا نمی‌دانیم چه چیزهایی موجود در اختیارمان است چون هیچ‌وقت با آنها آن‌قدر آشنا نبوده‌ایم، یا آن‌قدر از خود دور افتاده‌ایم که دیگر قادر نیستیم، نیازها و خواست‌های واقعی خود را درک کنیم. بعضی از ما به قدری کرخ و بی‌حس شده‌ایم که از آرزوها و خواست‌های طبیعی خود بی‌خبریم. دیگر نمی‌دانیم چه می‌خواهیم! بیشتر ما نمی‌دانیم چطور بخواهیم. چه وقت و چه زمانی بخواهیم. ما نیاموختیم چطور نیازمان را بخواهیم. خیلی از ما یاد نگرفتیم علائم غیرکلامی را که مردم به سوی ما ارسال می‌کنند. از قبیل «من با تو هستم» یا «حالا نه» دریافت کنیم.
ترس همیشه از ناآگاهی سرچشمه می‌گیرد. رالف والدوامرسون می‌گوید: ما نمی‌دانیم چه چیزهایی حاضر، آماده و ممکن هستند.
اکثر ما نمی‌دانستیم که می‌شود بدون پول اولیه خانه خرید، تا وقتی که کتاب‌های رابرت آلن را خواندیم. نمی‌دانستیم که می‌شود نرخ بهره‌ کمتری برای کارت‌های اعتباری تقاضا کرد، تا وقتی که سخنرانی چارلز گیونز را نشنیده بودیم، نمی‌دانستیم که می‌شود یک سرویس مجانی یا اتومبیل یا اتاقی ارزان‌تر در هتل درخواست کرد، تا وقتی که یک نفر به ما گفت «می‌توانیم». اگر پدر و مادرمان به  ما یاد نداده بودند. و در مدرسه یاد نگرفته بودیم و نمونه‌اش را در زندگی ندیدیم. از کجا می‌توانستیم بدانیم؟
وقتی عادت کنید برای سیر کردن خود یک تکه نان بخورید، نمی‌دانید که می‌توانید یک بشقاب رشته ‌فرنگی بخواهید. شما هیچ‌وقت یک بشقاب رشته فرنگی ندیده‌اید. حتی نمی‌دانید که وجود دارد. بنابراین خواستن آن کاملاً دور از طبیعت شماست. یک روز یا یک نفر بشقاب رشته‌فرنگی را به شما نشان می‌دهد یا راجع به آن می‌خوانید یا از کسی می‌شنوید، تا بالاخره از وجود آن آگاه می‌شوید و دیگر فقط یک خیال نیست و بعد یواش‌یواش به خود می‌گویید: «آهای. من رشته ‌فرنگی می‌خواهم». دکتر باربارا‌دی آنجلیس نویسنده‌ کتاب «به کار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعی».
نمی‌دانیم که واقعاً چه خواسته‌ای داریم و چه می‌خواهیم. اکثر ما از نیازها و خواست‌های واقعی خود بی‌خبریم، چون وقتی بچه بوده‌ایم به ما توجه نشده، ا را طرد کرده‌اند یا خجالت کشیده‌ایم آنها را بیان کنیم. ممکن است به دلیل مصرانه و مکرر بودن، از ما انتقاد شده باشد یا مسخره‌مان کرده باشند، بنابراین درخواست نکردن بیشتر به ما احساس امنیت می‌داد و کمتر ما را معذب می‌کرد. ما به سادگی خواست‌های‌مان را دفن کردیم.
بیان خواسته‌های‌ زمان کودکی‌مان شاید دردهای درمان نشده و نیازهای تحقق نیافته آن دوران باشد و در سال‌های بعد آشکار شود. ممکن است حتی به دلیل اینکه پسر یا دختر بوده‌ایم از ما بدشان می‌آمد و ممکن است برای انتقام گرفتن از کسی که در گذشته آزارشان داده، فرافکنی کرده‌اند و ما را از چیزهایی محروم کرده باشند یا از انتقادهای همسایگان یا اقوام از «لوس بار آوردن» فرزندان‌شان، برای آسان‌گیری یا نرمش یا به دلیل چنین «شل و ول» بودن ترسیده‌اند، دلیلش هر چه باشد. اثر نهایی این است که ما دیگر احساس نمی‌کردیم چه می‌خواهیم زیرا خیلی دردناک بود. آسان‌تر بود در کرخی، بی‌حسی و بی‌علاقگی فرو رویم. آنها عاقبت در جواب می‌گفتند: «امشب می‌خواهی چه کار کنی؟» جواب‌هایی از قبیل «نمی‌دانم» و «برایم فرقی نمی‌کند» می‌دهیم، وقتی از ما می‌پرسند چه می‌خواهید؟ دیگر نمی‌دانیم چه می‌خواهیم.

ما نمی‌دانیم چگونه بخواهیم
اکثر ما هیچ‌وقت سرمشق یا دستورالعملی برای درخواست کردن واضح و مستقیم در خانه نداشته‌ایم. اغلب مدارس، دروسی در زمینه‌ مهارت‌های ارتباطی ندارند که به ما بیاموزد چطور درخواست‌هایی مؤثر نماییم. آنچه ما بارها و بارها دیده‌ایم نق‌زدن، نالیدن، گله‌کردن، شکوه و شکایت بوده است. ما درخواست‌های کنایه‌آمیز، همراه با ایما و اشاره و غیرواضح را دیده‌ایم. ولی ارتباط مستقیم در مورد احتیاجات، خواست‌ها و تمایلات‌مان نداشته‌ایم. اگر ما قبلاً این مهارت‌ها را ندیده باشیم، آموختن آنها و وارد کردن‌شان در زندگی‌مان بسیار مشکل است.
ران‌هالینک «کسی به من چیزی نگفته بود. پدرم در تمام عمرش چیزی از کسی نخواسته بود. هیچ‌وقت ندیدم او چیزی بخواهد. در خانه‌ ما چنین سرمشقی وجود نداشت. بنابراین با این‌گونه بزرگ شدم که «مرد باید روی پای خودش بایستد». 

 

 

ماتاجورویاگیو، فرزند یک شمشیرزن معروف بود. پدرش که دید کار پسر میانه و معمولی است و نمی‎تواند به درجه استادی در شمشیر زدن برسد، او را عاق کرد و از خود راند.
ماتاجورو به کوه فوتاره رفت و بن زو، شمشیر زن بسیار معروف را دید. ولی بن زو داوری پدر را تأیید کرد و گفت: «تو که می‎خواهی زیر نظر من شمشیر زنی آموزی، شایسته چنین چیزی نیستی.»
جوان با اصرار سؤال کرد: «اگر سخت بکوشم، چند سال طول می‎کشد که استاد شوم؟»
و پاسخ شنید: «بقیه عمرت.» ماتاجورو توضیح داد: «نمی‎توانم این قدر صبر کنم. اگر تعلیمم را بپذیری، حاضرم به هر کار سخت و زحمتی تن در دهم. اگر غلام فدایی‎ات شوم چه قدر طول می‎کشد؟»
«اوه. شاید ده سال.»
ماتاجورو گفت: «پدرم دارد پیر می‎شود و باید از او مواظبت کنم. اگر خیلی خیلی سخت کار کنم چند سال طول می‎کشد؟»
«اوه. شاید سی سال.»
ماتاجورو که متحیر شده بود، سوال کرد: «چرا این طور؟ اول می‎گویید ده و بعد می‎گویید سی سال؟ من حاضرم برای توفیق در حداقل زمان حداکثر زحمت و رنج را بر دوش کشم.»
بن زو گفت: «خب، در این صورت باید هفتاد سال نزد من بمانی. کسی که مثل تو این قدر عجله داشته باشد به ندرت ممکن است در مدتی کوتاه چیز بیاموزد.»
جوان که عاقبت فهمید بی‎صبری‎اش عامل اصلی پاسخ‎های استاد است، به آرامی جواب داد: «چشم، موافقم.»
استاد به ماتاجورو دستور داد هیچ گاه از شمشیر بازی حرفی به میان نیاورد و به شمشیر هم دست نزند. برای استادش آشپزی می‎کرد، ظرف‎هایش را می‎شست، رختخوابش را پهن و جمع می‎کرد، حیاط را جارو می‎زد، و از باغچه مراقبت می‎نمود. بدون آن که از شمشیر زنی و شمشیر بازی سخنی به میان آید، هر کاری انجام می‎داد.
سه سال گذشت. ماتاجورو هنوز زحمت می‎کشید. به آینده که فکر می‎کرد، غم به دلش راه می‎یافت. هنری که زندگی‏اش را وقف آن نموده بود،‌ هنوز شروع هم نشده بود.
روزی بن زو آهسته پشت او ایستاد و با شمشیر چوبی ضربه‎ای بسیار محکم بر وی وارد آورد. روز بعد هم که ماتاجورو داشت غذا می‎پخت، بن زو ناگهان حمله کرد و برپشت او جست.
از آن پس، ماتاجورو باید در برابر حملات ناگهانی و غیر مترقبه استاد از خود دفاع می‎کرد. روز و شب لحظه‎ای نبود که از فکر مزه شمشیر غیر منتظره بن زو در امان باشد.
شمشیر زنی را چنان سریع آموخت که بر لبان استاد لبخند رضایت نقش بست. ماتاجورو،‌بزرگ‎ترین شمشیر زن سرزمین‏ خود شد.



Design By : Pichak